موج‌های بلند

از یک جایی به بعد، روز به روز پخته‌تر شدم. و حالا که فکر می‌کنم از روزی که موهایم را کوتاه کردم، غمگین‌تر شدم. خیلی غمگین‌تر. البته به هیچ عنوان قصد ندارم که سگ سیاه افسردگی را به کوتاهی موهایم ربط بدهم، ولی فلش‌بک می‌زنم و می‌بینم که سیاهی بر من چیره شد و بعد [صدای قیچی آرایشگر.] فیلم زندگی‌ام با موسیقی متن برگزیده‌ام از جلوی چشمانم می‌گذرد و من دنبال جوابی برای چراهای بی‌پایان زندگی‌ام می‌گردم...

 

 


دریافت


منبع این نوشته : منبع

اعماق اقیانوس

آن روزها که از در و دیوار خانه شکایت می‌کردم و از مبلمان و فرش‌ها می‌نالیدم و هی می‌نوشتم که پرده‌های خانه را دوست ندارم، آن روزها زنده بودم! حالا من هم مثل سایر آدم‌های این خانه بی‌تفاوت شده‌ام. دیگر مهم نیست که فرش‌ها تمیز نباشند. دیگر مهم نیست که ما دور از سایر فامیل زندگی می‌کنیم و با آن‌ها رفت و آمد نداریم. دیگر مهم نیست که در خانه‌ی ما زندگی جریان ندارد. حالا دیگر هیچ چیزی مهم نیست! حتی گرد و خاک روی میز و لکه‌های روی آینه. چند سالی است که من مُرده‌ام و دیگران خبر ندارند.


پ.ن: ...Avril Lavigne - Head Above Water is playing

این اجرا


منبع این نوشته : منبع
خانه

به آرامش خودمان بیندیشیم

نردبان را تا طبقه‌ی سوم آوردم. تمام وسایل را ریختم وسط اتاق. گردگیری کردم. اضافه‌ها را ریختم دور. بعضی وسایل را منتقل کردم به انباری. دکور کتابخانه و میزم را عوض کردم. چندتا از کمدها را تمیر کردم. مهره‌های تخت را سفت کردم. همه‌ی این کارها را بدون کمک برادرم که اتاق و وسایل را با او شریکم انجام دادم. زمان برد تا یاد گرفتم که زمان بیشتری صرف کنم و بیشتر خسته شوم ولی از کسی که دلش نمی‌خواهد به من کمک کند، کمک نگیرم.


پ.ن: حالا فقط مانده کشوها و چندتا کمدها که باید تعدادی سبد بخرم تا مرتب شوند.


منبع این نوشته : منبع
وسایل

صبح جمعه

ساعت 7:30 صبح بیدار شدم و حس کردم که به اندازه‌ی کافی خوابیده‌ام. و البته نخواستم که ریسک کنم و با خوابیدن مجدد، فقط سردرد میگرنی‌ام را بیدار کنم. خیال می‌کردم که سرفه‌هایم تمام شده، اما کم‌کم شروع شد و شدت گرفت. معده‌ام به خاطر قرص‌ها، به خصوص قرص‌های گچی، درد گرفته و دهانم کمی تلخ است. دست راستم از تخت آویزان بود و با خودم فکر می‌کردم که من در برابر سرماخوردگی شکست خوردم و درمان خانگی فایده نداشت و بالاخره رفتم دکتر و این قرص‌ها را برنمی‌تابم. سنم که بالاتر برود و درد و مرض بگیرم باید چه‌کار کنم؟ همان راه همیشگی! آن زمان، زمانِ پیدا کردن راهی برای کشتن خودم؛ خلاص شدن از زندگی نکبت‌بار و پایانی بر دردهای بی‌پایان است. تقریبا دو ساعتی را از این پهلو به آن پهلو شدم. سپس بلند شدم و چای گذاشتم.


منبع این نوشته : منبع

سفید

توالت خانه، همان‌طور که نمی‌دانم قبلا به آن اشاره کرده‌ام یا خیر -و همان‌طور که نمی‌دانم چرا نوشته‌هایم را فراموش می‌کنم!- یکی از بهترین بخش‌های خانه است. می‌شود که آن‌جا یک ساعتی را در خلوت خود سپری کرد. البته دقت داشته باشید که مدت زمانِ گفته شده، برای توالت‌‌فرنگی مناسب است، نه توالت‌های مرگبار ایرانی. متاسفانه ما فقط ورژن ایرانی‌اش را در خانه داریم و هر وقت که کارم تمام شد محض رضای زانوانم هم که شده مجبورم بلند شوم. توالت باید براق و معطر باشد و روی معطر بودنش دوباره تاکید می‌کنم چون اتاق من چسبیده به دربش قرار دارد. حس بویایی‌ام قوی است و علاقه‌ی زیادی به بو کشیدن دارم و این کار را تقریبا دیوانه‌وار انجام می‌دهم. از این رو، هر بار که درب توالت را باز می‌کنند آرزو می‌کنم عطر خوشی به مشامم برسد ولی سایر اهالی خانه نسبت به تمیز کردن توالت و معطر بودنش تقریبا بی‌توجه هستند، پس آرزویی است معمولا محال.


منبع این نوشته : منبع
توالت ,معطر ,می‌کنم ,خانه ,معطر بودنش

همین «بودن» زجرآور است

متاسفانه ما در دنیای آبنبات‌های رنگارنگ و یونیکورن زندگی نمی‌کنیم! کسی رنگین‌کمان بالا نمی‌آورد و داخل آب نمی‌شود که نفس کشید! اگر از ارتفاع پرت شویم، می‌میریم. و اگر هم زنده بمانیم، تبدیل می‌شویم به تکه‌ای گوشت که فقط می‌تواند چشمانش را تکان دهد. دنیای ما دنیایی واقعی است. ما «بوجک‌»هایی هستیم که حتا به دختر نوجوان خودش هم نمی‌گوید «تو زیبایی» چون اصلا معتقد نیست که دخترش زیباست -مثل مادر من- ما در Perfect world زندگی نمی‌کنیم و وقتی که احساس می‌کنیم احمق هستیم نباید از دیگران انتظار داشته باشیم برای آرام کردن ما بگویند «نه، تو احمق نیستی» اصلا چه کسی می‌داند؟! شاید معتقد باشند که ما احمق هستیم و ما با این درد دل کردن و انتظارات نابجا، آنها را مجبور می‌کنیم به دروغ گفتن و از خودمان یک احمق بزرگتر می‌سازیم. و اینجاست که از دنیا شاکی‌تر می‌شویم و مثل حال الانِ من؛ اگر کارد بزنید خونم درنمی‌آید. الان در حالتِ «خودم رو دوس ندارم» به سر می‌برم و نمی‌دانم این جنازه را کجا دفن کنم که از دستش خلاص شوم.


منبع این نوشته : منبع
احمق ,هستیم ,احمق هستیم ,زندگی نمی‌کنیم

مفرح برای مبتلایان به OCD

احتمالا «طوری قدم بردارم که پاهام روی خط نمونه» تا همیشه جذاب خواهد بود! به گمانم لیاقتش را دارد که تبدیل به یک ورزش شود؛ در سبک‌های سرعتی و استقامتی. سپس ورزشکاران در سطح جهانی با هم به رقابت بپردازند؛ «هرکی پاهاش روی خط بمونه، بازنده‌ست!»


پ.ن: دومی. قبلی؛ بوی مرگ


منبع این نوشته : منبع

بوی مرگ

بعضی محله‌ها ترسناک هستند. نه که از قدم زدن در آن‌ها احساس ترس کنم -البته اگر ساعت 12شب باشد، چرا- ولی حکم قبرستان را دارند. حتا اگر زیبا هم باشند، باز بوی مصیبت می‌دهند. این محله‌ها قدیمی هستند ولی تاریخی نه. بیشتر خانه‌هایشان ویلایی است و فلاکت از در و دیوارشان می‌بارد. بی‌روح هستند و تا بخواهید معتادپرور. از آن محله‌هایی که احساس می‌کنی هر لحظه ممکن است یک زامبی چرکین دست‌های استخوانی‌اش را روی شانه‌ات بگذارد و برایت کابوسی در بیداری رقم بزند. این محله‌ها نفرین‌شده هستند. هیچ‌وقت بوی بهبود از اوضاعشان را نخواهید شنید. مثل محله‌ی مادری‌ام. مثل آن خانه‌ی ویلاییِ نفرین‌شده در انتهای آن کوچه‌ی بی‌انتها که هیچ‌وقت نفهمیدم بعد از آن جنگل به کجای شهر ختم می‌شود؟! آن خانه همانطور نیمه‌کاره رها شد و من حتا یادم نیست که کدام اتاق را برای خودم انتخاب کرده بودم. ولی بعدها دایی بزرگه، خانه را از ما خرید اما طلسم آن هرگز نشکست. سطل آب توی چاه غرق شد. پسردایی‌ام مُرد. دایی معتادتر از قبل شد. سگ دایی‌ام مُرد. زنِ دایی از او طلاق گرفت. آن خانه‌ی نفرین‌شده تبدیل شد به پاتوق معتادها. از همان اولش هم بو می‌داد. از همان اولش وقتی که درب را باز می‌کردی، دلت می‌گرفت. ترسناک بود. واقعا ترسناک بود. من هنوز کابوسش را می‌بینم. هنوز گاهی تلو تلو خوردن‌های دایی وقتی که مست بود را در بیداری می‌بینم. حرف‌هایی که می‌زد. کارهایی که می‌کرد. وقتی که ساعت 2 بعد از نصف شب می‌آمد خانه و دختردایی‌ام درب اتاقش را قفل می‌کرد. آن نوار کاست که صدای مرگ می‌داد؛ صدای پنکه‌ی سقفی و نفس‌های پسری که سال‌هاست گوشه‌ی قبرستان پوسیده. محله‌هایی که بوی مرگ می‌دهند.


منبع این نوشته : منبع
دایی ,خانه ,نفرین‌شده ,ترسناک ,محله‌ها ,همان اولش

پایانی دراماتیک

من از همان کودکی نازک‌نارنجی بودم. از همان کودکی با هر اتفاقی آماده بودم تا گریه کنم. به من لقب «اِجین» را داده بودند. اجین کاراکتری از یک سریال ژاپنی بود که وقتی تقی به توقی می‌خورد، اشک می‌ریخت. من حتی یک ثانیه از آن سریال را هم به یاد ندارم و حتا نمی‌دانم اصلا به سن من قد می‌دهد یا نه. فقط می‌دانم که واکنش والدینم به گریه کردنِ من -علاوه بر اینکه می‌گفتند «باز که آبغوره گرفتی» و همین شد که من از کنایه متنفر شدم- این بود که مرا اجین خطاب کنند؛ آن هم نه فقط در خانه، حتا جلوی دیگران. کم‌کم روی فک و فامیل هم باز شد و به همین روش مسخره‌ام می‌کردند. به هرحال احترام از خانه می‌آید و از خانه‌ی ما تنها چیزی که نیامد همین احترام بود. محیط خانه‌ی ما همچون محیط جنگی بود. هر لحظه ممکن بود بمبی منفجر شود یا مورد اصابت خمپاره‌های والدین -و وقتی خانه‌ی مادربزرگ بودیم، مورد اصابت خمپاره‌های دایی‌ها و خاله‌ها و مادربزرگ و پدربزرگ و والدینم- قرار بگیریم. باز صد رحمت به خانواده‌ی پدری‌ام. البته من آن موقع تحت تاثیر لجن‌پراکنی‌های مادرم خیال می‌کردم که خانواده‌ی پدری‌ام، آدم‌های مزخرفی هستند و ماتحت آسمان پاره شده و خانواده‌ی مادر‌ی‌ام افتاده پایین. بعدها که کمی بزرگ شدم، بعدها که مادرِ پدرم مریض شد؛ همان موقع که آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و نمی‌توانست حرف بزند ولی با دیدن من و پدر و برادرم، کف دستش را آرام روی قلبش می‌زد. همان موقع که بغض داشتم و خجالت می‌کشیدم جلوی دیگران او را در آغوش بگیرم و مثل آدمیزاد با هم خداحافظی کنیم و منتظر ماندم تا همه بروند و کفش‌هایشان را بپوشند، همان موقع بغلش کردم و گفتم «برات دعا می‌کنم که خوب شی»، همان موقع تازه فهمیدم که خانواده‌ی پدری‌ام آنقدرها هم بد نیستند. بعد از آن حادثه، والدینم طلاق گرفتند و 2 نوع رویکرد محتلف در فامیل در جریان بود؛ خانواده‌ی مادری‌ام که همه‌چیز را گردن پدرم انداختند و بد و بیراه می‌گفتند -چون آنها از قبل خبردار بودند- و خانواده‌ی پدری‌ام که تازه خبردار شده بودند و سکوتشان کشنده بود و درماندگی از نگاهشان پیدا. من آن اواخر پرخاشگر شده بودم. سردرد‌های کشنده هم بی‌تقصیر نبودند. چند سالی به این منوال گذشت. کمی سر عقل که آمدم، متوجه شدم که باید تغییر کنم. خواستم که آرام شوم ولی انگار بخشی از مسیر را اشتباه رفتم. مثل همان مسیری که خواستم با گذشته‌ی نکبت‌بار و چرکینم کنار بیایم و فراموشش کنم. اما ظاهرا فقط تظاهر کردم که فراموشش می‌کنم یا شاید هم گذشته را انکار کردم چون در این تابستانی که گذشت، ذهنم همه‌ی آن اتفاقات سیاه را بالا آورد و مرا با خاطرات گندیده‌ام رها کرد. حالا همچنان حساسم و با اینکه آرام‌تر شده‌ام مثل گذشته زودرنج هستم. اصلا این حساسیت هیچ‌گاه مرا رها نکرد؛ شاید هم من او را رها نکردم چون در هر دوره‌ای به شکل خاصی بروزش دادم. همه‌ی این‌ها فقط برای این بود که بگویم دلم می‌خواد اسلحه‌ای داشته باشم و بعد از اینکه دفعه‌ی بعد ناراحت شدم، یک گلوله شلیک کنم به مغزم تا این ناراحت شدن، آخرین ناراحت شدنم باشد و خودم و اطرافیانم را نجات بدهم.


پ.ن: از دیشب قفلی زده‌ام روی این سه آهنگ از Avril Lavigne:
Hello Heartache
Falling Fast
Hush Hush


منبع این نوشته : منبع
خانواده‌ی ,پدری‌ام ,ناراحت ,خانه‌ی ,همین ,والدینم ,همان موقع ,خانواده‌ی پدری‌ام ,اصابت خمپاره‌های ,مورد اصابت ,جلوی دیگران ,مورد اصابت خمپا